خدا رحم کرد!
سلام عزیزان !امیدوارم حالتون خوب باشه....!البته حال من اصلا خوب نیست چون اگه بابام نبود الان نه تنها من بلکه همه ی ما زنده نبودیم !!!!!!!!!چند روز پیش مثلا با مهمانهامون که از اهواز اومده بودن رفتیم پیکنیک در اول برای صرف صبحانه در محلی به اسم تنگ تیزاب در نزدیکی شیراز عزیزم بود رفتیم تنگ تیزاب میشه گفت 70 کلومتر بعد از شیراز بود بعد خوردن صبحونه با دوستم شقایق و متین به طرف رود خونه ی سردش حرکت کردیم و من هم شجاع از این سنگ به اون سنگ میپریدم شقایق آب به من میپاشید و متین هم برای دفاع از خواهرش روی شقایق آب میریخت من با کفش و جوراب به قول معروف بی گدار به آب زدم و خلاصه.....!بعد یه تیکه ذغال پیدا کردم و روی تخته سنگ های بزرگ مینوشتم نویدوامیدومارال وتاریخ رو میزدم تصمیم گرفتیم به یه جای بهتر به نام بهشت گمشده بریم اما وقتی به سپیدان رسیدیم همه گفتند آدرس رو بهتون اشتباه دادن من هم شروع به نفرین و بعد تصمیم گرفتیم به آبشار مارگون بریم اما لا مذهب ها آدرس آبشار مارگون رو هم اشتباه دادن و ردش کردیم خلاصه یکی گفت تا اینجا که اومدیم بریم یاسوج منو متین و مادر بزرگمو و زندایی مامان و دختر دایی مامانم و بابام هم پشت فرمون ما در پراید بودیم اما مامانم و مهمونهای عزیز اهوازی در سمند.به طرف یاسوج حرکت کردیم و رفتیم به آبشار یاسوج اونجا ناهار خوردیم ومن و متین رفتیم از مغازه های اطراف خرید کنیم من افتادم و بد جورپام زخم شد (در اصل توی آب لیز خوردم)بعد متین دستم رو گرفته و میگه حواست رو جمع کن!گفتم تو یکی مونده بود نصیحتم کنی با اجازتون شلوار نو من کثیف شد یه دوری با متین زدم بعد دنبال دوستم شقلیق که از اهواز اومده بود رفتم و به غرفه های اونجا سرزدیم من عشق عینک هستم یه عینک خریدمو یه مجسمه ی سگ ویک کتاب روانشناسی من ایستادم که متین حساب کنه ولی ماشالله به روی مبارکش هم نیاورد وقتی حساب کردم شقایق گفت زودتر برگردیم اما بعد گفت ما که موبایل همرامونه وموبایلش رو از توی جیبش در آورد و نشون داد فروشنده ی پررو گفت شما هم موبایل دارین بعد یه گوشی سونی اریکسون از جیبش در آورد منو شقایق از تعجب دهنمون باز شده بود چه گوشی شیکی داشت!!!قبلا همه گوشیش رو داشتن خطش رو نداشتن اما حالا همه خطش رو دارن گوشیش رو ندارن!و به طرف چادر حرکت کردیم و قرار شد به آبشار مارگون بریم وقتی دوباره هرکس به ماشین مشخص شده رفت حرکت کردیم چند دقیقه نگذشته بود که یه دفعه ماشین تکون های بدی میخورد ماشین داشت چپ میکرد!!اما باز با نگه ش داشت باورتو ن نمیشه داشتم سکته میکردم پس از کلی جمله هایی که در چارچوب تشکر از خدا نثارش میشد خواستم شیشه رو بکشم پایین اماپوستی که بین انگشت شصت و نشونه ام بود بین این دستگیره ای که باهاش شیشه رو بالا و پایین میکنن گیر کرد حال من سسعی میکنم خودم مشکلم رو حل کنم اما نمیشد انقدر گریه کردم.....بعد از بابا کمک خواستم سر پیچ های تند از باباهم کمکی بر میومد وقتی یه جای مناسب رسیدیم بابا پیاده شد و مشکل دست من رو حل کرد انقدر گریه کردم که خا میدونه متین گفت پس فردا کی این همه ناز رو میخره دیوونه درک نداره عصاب واسم نمیزاره!بعد از مدتی تکون های شدیدی رو حس کردیم دوباره داشتیم چپ میکردیم شکر خدا ایندفعه هم به خیر گذشت چون باز هم نزدیک بود چپ کنیم!!!!!! بعد کنار یه رودخونه ی دیگه رفتیم هندونه ای خوردیم از خونه خیلی دور شده بودیم ساعت 4بیست کم حرکت کردیم که لا اقل ساعت 8 دیگه خونه باشیم من در ماشین خوابم برد حدود دو ساعت خواب بودم وقتی که بیدار شدم همه داشتند حرف میزدند یک دفعه یا ابلفضل زندایی مامانم شروع شد مادر بزرگ یا علی میگفت هراسان به جلو نگاه کردم یه آردی تیره رنگ جلومون سبز شد بابا با عجله دستشو طرف چپ گرفت اما با فاصله ی کمی یه کامیون داشت زیرمون میکرد اما بابا باز دستش رو طرف راست گرفت اگه بابا یه کم دیگه لفتش میداد خدا میدونه من الان کجا بودم خدا برای همه ما زندگی رو میخواست حالا ممکنه بگین چه ربطی به نوید وامید داشت اما من میخواستم بگم به این ایمان داشته باشین که خدا اگه چیزیرو براتون بخواد میشه شبش انقدر گریه کردم و انقدر سپاس خداوند برزگ رو گفتم!!!!!!!!


